کمک میخوام

داغونم، فکر میکردم همه چی درست میشه، ولی نه تنها مشکلات قبلی درست نشد بلکه روز به روز شرایط بد تری به وجود اومد. با هزار امید و آرزو با پسری که فکر میکردم دوسش دارم نامزد کردم. کلّی جنگ و دعوا با خانواده چون که اون درسشو ادامه نداده بود و دیپلم بود. ولی خوب قول داده بود که درسشو ادامه بده. این بزرگترها بودن که میفهمیدن که این قول ها باد هواست... من داغ بودم...تازه ازش قول گرفته بودم که از ایران خارج بشیم و در یه کشوره دیگه و بدور از این همه جنجال ایران، هم زندگی کنیم هم اون به درسش ادامه بده...دریغ...دریغ

چند ماه مونده به عروسیم، بیماری کشنده ای بدن پدر شوهرمو فرا گرفت.. به جای خریده عروسی و شادی و بزن و برقص.. تو بیمارستانهای مختلف دنباله دکترهای مختلف میدویدیم... اخلاق شوهرم کم کم عوض میشد و با خودش همیه آرزوهای منو به گور میبرد. . .

تا اینکه دکترا قطع امید کردن از بهبودی پدر شوهرم و پیشنهاد کردن که ما با جشن عروسیمون خوشحالش کنیم... جشنه عروسی با بی میلی شوهرم و با غم و اندوه برگزار شد و از روز بعدش پدر شوهرمن به خونه ما اومد تا تهران تحت درمانی باشه که از اولشم نتیجش معلوم بود. . .

هر چی میگذشت فشار رو شوهرم بیشتر میشد چون دکترا بیشتر و بیشتر جواب میکردن پدرشو و اون هم این فشارو به من منتقل میکرد. . . داد و فریاد و بهانه گیری اون... اشک و آه و ناله من ... اینجوری زندگیمون رو شروع کردیم. . .

یه سال گذشت و پدر شوهرم درگذشت ...

بعد از اون همه بیچارگی... شوهرم نتوانست که درسشو بخونه و نه دیگه قبول کرد که از ایران خارج بشه به این بهانه که مادرش تنهاست

ولی من چی؟ آرزوهام چی شدن؟... بد از یه سال و نیم خودم رو هم گم کردم... برادر و خواهرم اون طرف دنیا و من تک و تنها این طرف دنیا

خیلی داغونم. . . کاش میشد خودمو بکشم ولی جرأتشو ندارم

نه راه پس دارم نه راه پیش... کمکم کنید تو رو خدا کمکم کنیدّ

 

/ 0 نظر / 5 بازدید